![]() |
![]() |
|
|
دیگه نمی نویسم
دلیلش رو خودمم نمیدونم نوشتن رو خیلی دوس دارم اما حوصله اش رو ندارم من مثل یه خرگوش میمونم که به دیوار اویخته شده اون دوس داشته بازی کنه نه به بازی گرفته بشه حالا اون خرگوش می خواد سعی کنه خیلی خیلی زیاد سعی کنه حتی اگه تا پایان عمرش طول بکشه از اون دیوار و زندانش رها بشه تا حتی یه لحظه بتونه ازادی خودش با چشماش ببینه بفهمه مفهوم اش چیه حتی اگه گوش هاش زخمی شن
یه روزی بر میگردم و به اون خط ها خط های که از روی تنفر به روی دیوار کشیدم نگاه میکنم.
ناراحتم خیلی زیاد این وبلاگم خیلی دوس داشتم خیلیی تنها جای بود که یه جورای خودم بود خیلی سرت غر زدم خیلی باهات گریه کردم اما تو هیچی نگفتی شاید تو بهترین دوستم باشی میخوام برم شاید ۱ ماه دیگه برگردم شایدم ۱ سال دیگه یا...... نتونستم دووم بیارم حتی ۱ سال می خواست تو مرداد روز تولدم بنویسم چه حسی نسبت به این روز دارم می خواستم بگه روز تولدم عصبی ام می کنه اما دیگه حوصله اش ندارم من خرس کوچولوم برداشتم تا مثل همیشه تنها برم کجا نمیدونم شاید به سمت شیوای جدید اما این شیوا رو دوس دارم نمی خوام مثل بقیه شم شاید م به سمت زندگی کردن . مرسی از همه ی کسای که این چند وقت امدین اینجا اینارو خوندین به هر دلیلی کامنت گذاشتین اینجارو خیلی دوس دارم دوستام رو با نوشته هاشون خیلی زیاد دوس دارم میام وبلاگتون همیشه از فراموش کردن دوستام و کسای که دوسشون دارم متنفر بودم اما همیشه خوم فراموش می شدم من فراموش شده ی دیروزم و خاکستر شده فردا!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 8:35 توسط شیوا |
|
|
فاصله مرگ و زندگی خیلی کم نه؟
اما نمیدونم نمیدونم چرا اینقدر دیر میگذره به اندازه یه عمر زندگی زندگی که نه فقط بودن و نفس کشیدن هووووم فک کن بخوای تو یه اشغال دونی نفس بکشی هه! ترجیح میدی نکشی وقتی که بخوای به چیزهای که دوس داری برسی یه سد جلوته که همه امیدت رو میگیره شاید یه در که باز کردنش واست خیلی سخته شاید یه دیوار خیلی بلند و سخت شایدم فاصله مرگ و زندگی نمیدونم هنوز نمیدونم چی از این دنیای سیاه میخوام شاید چند سال پیش میدونستم اما الان نه! وقتی جلو رو نگاه میکنم راه خیلی طولانی اما نمیدونم اخرش چیه؟؟؟؟ میخوام به چی برسم؟هان؟ اخر این راه تاریک و طولانی چیه؟ اخرش چی میخواد بشه؟ یه دری باز میشه به یه جای سرد و تاریک باادمای عوضی دیگه مثل اینجا هه! چه ارزشی داره رفتن به جلو این همه سوال بدون جواب دلم میخواد بترکم شاید این سوالا از مغزم بیان بیرون اون وقت بتونم فک کنم اون وقت بتونم نفس بکشم بتونم زندگی کنم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:2 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواست بنویسم
بیشتر از همیشه دلم میخواست بنویسم اما نمیتونستم دلم میخواست حرف بزنم خیلی وقته حرف نزدم حتی با دیوارهای اتاقم شاید از اونام میترسم همیشه یه ترسی تو درونم هست اما ترس از چی نمیدونم اما بدون این ترسم بازم میترسم یه جورای همیشه باهام یه جورای پر میکنه وقتای تنهایم رو نمیذاره قلب ام اروم بزنه همیشه صداشو میشنوم حتی تو تاریکی و خواب همیشه از تاریکی لذت میبرم از اینای که میگن از تاریکی میترسیم خندم میگیره همه ما تو سیاهی زندگی میکنیم اما الکی خودمون و گول میزنیم که همه جا روشن ای دنیا و ادمای لعنتی خیلی سیاهن من فقط اتاق کوچیک و تاریک خودم و دوس دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:52 توسط شیوا |
|
|
به ایینه نگاه کرد
میخواست خودش و ببینه وقتی چشاش به ایینه افتاد ایینه ی که از بچه گی فقط به اون نگاه میکرد هیچی ندید دیگه تو ایینه نبود ایینه خیلی کثیف شده بود غبار ۱۶ سال روش بود دست اش کشید رو ایینه اما پاک نمیشد پاک نمیشددددد نمیدونست چرا نمیتونه خودش و ببینه یادش افتاد ایینه تو فکرش داشت واسش قصه میگفت قصه زندگی اش بچه گی هاش و یادش افتاد داشت میگشت تو ذهن اش داشت دنبال خنده های کودکی میگشت دنبال یه خاطر ه ی قشنگ اما نبود بود اما خیلی کم خند اش گرفت فقط به خاطره ی قشنگ اش فک میکرد اما تموم شد خیلی زود تموم شد از اون به بعد دیگه هیچکی نمیدیدش شده بود عین روح های که وجود دارن اما دیده نمیشن نفس میکشید زندگی میکرد میخندید گریه میکرد داد میزد با مشت میکوبید تو دیوار از دست اش خون میومد اما هیچکی نمیدیدش خونش دوس داشت قرمز بود قرمز روشن از دیدنش لذت میبرد بدنش گرم میشد اره خون دست اش هنوز به فکرش بودن دستای همیشه سردش گرم میکردن بازم به ایینه نگاه کرد اما خودش و ندید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:58 توسط شیوا |
|
|
وقتی که دیگه هیچ گلی بو نداره
وقتی خرس بچه گی ارومم نکنه وقتی خون دستم قشنگ ترین رنگ دنیا بشه وقتی بد ترین ادما به نظر همه بهترین ادما بشن این دنیا چه ارزشی داره؟هان؟ یعنی اخر دنیا کجاست؟ ما به دنیا امدیم چی کار کنیم؟ امدیم که زجر بکشیم عزیزترین کسامون از دست بدیم ظلم کنیم بعدش ام مرگ؟ همین؟ این دنیا از یه عروسک زشت و سیا ه ام واسم کوچیکتر شده عروسکی که اون با تو بازی میکنه نه تو با اون پوفففففف! دلم میخواد دوباره حس کنم دوباره بو کنم بوی گل ها رو دوست دارم اما دیگه هیچ گلی واسم بو نداره حس کنم حس کنم اونای که شادن چه حسی دارن حس کنم لبخند چه حسی به ادم میده حس کنم نور خورشید روی چشام ولی همه این چیزا رو فراموش کردم من دیگه تاریکی اتاقم سایه خودم روی دیوار تنها بودنم و ترجیح میدم تا اینکه با تو ادمای مثل تو باشم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:0 توسط شیوا |
|
|
دیروز روز valentine بود
واقعا مسخره است شاید بی معنی تریت و بی هویت ترین کلمه ی که به گوشم خورده میشه یکی کلمه LOVE واسم معنی کنه؟ هیچکی نمیتونه واقعا عشق وجود داره؟ نه نه اشتباه نکن چیزی به این اسم وجود نداره شاید عشق تو این زمونه یعنی سر کار گذاشتن همدیگه حالا عشق بین هر کی میخواد باشه هر گز بهش فکر نمیکنم عشق =نفرت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ذهن ام پر از فکر های جور وا جور کلی فکر لعنتی که دست از سرم بر نمیدارن وقتی بهشون فکر میکنم بدنم سست میشه انگار دیگه هیچ راه گریزی نیست از این افکار دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم به جورای دیگه مغزم از کار افتاده انگار سلول های مغزم تبدیل شده به خاکستر کاش خودمم به خاکستر تبدیل شم خاکستر زیر اتش که با یه باد فراموش میشد پوووف...............! دیگه از ای کاش و اما و امیدوارم خسته شدم دیگه خسته شدم از اینکه هر روز به خودم بگم ای کاش......میشد دیگه خسته شدم از نگاه به گذشته دیگه از نوشته های مزخرف ام خسته شدم میخوام همه چیز تغییر کنه خودم احساساتم تفکرم هر روز خودم سر زنش میکنم از خودم متنفر میشم به خاطر این افکار چرت و بیهوده که نمیزارن تمومش کنم اخه دیگه من : خسته شدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:5 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواد راه برم
شب تو هوای سرد راه برم انقدر راه برم که از سرما تمام بدنم یخ بزنه دستام از سرما سرخ شه بلرزه انقدر سرد که وقتی دستام به صورت بزنم هیچی از سرماش نفهمم وای چه حسی داره سرما تمام وجودت گرفته دیگه هیچی از دردات حس نمیکنی دیگه نمیفهمی از این سرما لذت میبرم چه قدر خوبه ادم بعضی وقتا هیچی حس نکنه نفهمه که چی داره میشه دلم میخواد بی حس شم میخوام نفهمم چی میشه زمان چه جوری میگذره میخوام دیگه برام مهم نباشه چی ر و از دست دادم مهم نباشه باهام چی کار میکنن مهم نباشه که کی میاد و ترکم میکنه اره دختر دیگه مهم نیست که تنهام و هیچ کی پیشم نیست که اینده چی میشه مهم نیست که با احساساتم بازی میشه مهم نیست که ضربه خوردم خورد شدم نابودم کردن میخوام خودم پیدا کنم میخوام فقط و فقط خودم مهم باشم میخوام مثل دریا رها باشم الان احساس میکنم تو زندونم انگار تو یه اتاق اهنی ام که هیچ پنجره ای توش نیست میخوام کنار دریا با صدای امواج اروم بشم فقط اروم شم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 16:50 توسط شیوا |
|
|
بعضی وقتا میشه که
میدونی خیلی از کارات اشتباه هستن میدونی که ضرر همه ی اونا به خودت بر میگرده میدونی که این همه غم داشتن این همه گریه کردن و فکرای الکی کردن فقط فقط باعث نابودی خودت میشه اره باید سر دردای لعنتی و خودم تحمل کنم خیلی از شبا من نباید بخوابم و زجر بکشم هیچ کدوم اینارو اون کسای که این بلا رو سرت میارن نمیکشن اره حالا ست که خودت و سر زنش میکنی میخوای دوباره مثل قبل شی بخندی بلند بلند اما میبینی که نمیشه میبینی که لبات عادت کردن نخندن میبینی که اره به غم و تاریکی عادت کردی دیگه نور چشات و اذیت میکنه اره بازم من بازندم حالاست که تو با بقیه فرق داری همه بهت یه جور دیگه نگاه میکنن همه میخوان بدونن چته چرا مثل خودشون فیلم بازی نمیکنم و الکی لبخند نمیزنم میخوام داد بزنم بگم به هیچ کدومتون ربطی نداره من چمه هیچ اشغالی ام حق نداره بگه به من چرا دپرسی چون فقط به خودم ربط داره خندم میگیره اره مثل همیشه فقط به یه چیزی خندم میگیره اونم خودمم از نگاه به خودم خندم میگیره از سر دردام از چشای قرمزم از سردی دستام میدونم میدونم یه روز همه اینا تموم میشه اما نمیدونم چه جوری؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 15:20 توسط شیوا |
|
|
امروز دلم گرفته بود
بازم نشستم گوشه تاریک اتاقم یاد بچه گی هام افتادم وقتی بچه بودم بزگترین مشکلم این بود که یه بچه بدجنس تخس میومد ابنبات ام ازم میگرفت اگه زورم بهش نمیرسید مامان میمود بهم دل داری میداد بغل ام میکرد میگفت دختر گلم اشکال نداره اما الان دیگه این ابنبات کوچیک شده یه مشکل بزرگ اون بچه کوچیک تخس ام ادم بزرگای بدجنس و ترسناکی شده اما من دیگه کسی ندارم که بغل ام کنه اشکام و پاک کنه دیگه نمیتونم جلو اشکام بگیرم اره اره میدونم قول دادم دیگه گریه نکنم قول داده بود که دیگه اون چشای لعنتی ام خیس نشه اما نشد میدونی من مثل چی ام؟ من عین اون مداد رنگی سیاه ام تو جعبه مداد رنگی ها هیچ رنگی نمیخواد پیش رنگ سیاه باشه همیشه تنهاست اما مداد سیاه ام همیشه کار خودش میکنه همه جا رو خط خطی میکنه اما دیده نمیشه همیشه فکر میکنه که همه میبیننش همیشه کلی ارزو داره من همیشه فکر میکنم یه ابر بزرگ و سفید بالا سرم دارم که پر شده از ارزوهای کوچیک و بزرگ وقتی دلم میگیره به اون ابر فکر میکنم که کوچیک و کوچیک تر میشه اخه تو خیلالم فکر میکنم همه اش براورده شده اما اون ابر داره سیاه میشه دور دور تر میشه پشت پنجره وایمیسم تا شاید ابرم برگرده
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 21:23 توسط شیوا |
|
|
کی میشه که شماها به جای من درد بکشین؟!
کی روز انتقام میرسه؟ روزی که تقاص همه کاراتون رو بدین کی میشه خورد شین یادتون منو چه جوری خورد کردین؟ کی میشه احساستون زیر پا له شه مثل احساس من زیر پای شما میدونی من خیلی ساده ام خیلی احمق ام وقتی روز انتقام بشه دلم واسه همه ی ادمای اشغال دوروورم میسوزه اما اما ایندفعه فرق میکنه باید جواب بدی جواب ۱۶ سال اشکای منو سر دردای منو ۱۶ سال نابودی منو جواب مرگ عزیزترین کسی که داشتم اخه مگه ادما چه قدر میتونن بد باشن؟!!!! اصلا دیگه شماها ادمین؟ پوفففففففف چه سوال احمقانه ی معلوم که نیستین فکر میکنی چه جوری میخوای جبران کنی؟!!!! نه دیگه خیلی دیره! فقط میتونم بگم
I Hate You
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 13:19 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|