![]() |
![]() |
|
|
چه قدر خوب بود زندگی ام ثبات داشت
چه قدر خوب بود زندگی ام ارامش داشت چه قدر خوب بود از یه ثانیه بعد زندگی ام نمیترسیدم ترس! ترس از چی چرا همه چی واسم وحشت اور شده چرا از سایه خودمم میترسم چرا باید تقاص کارای دیگران و من بدم چرا از زندگی ام لذت نمیبرم چرا من گریه رو دوست دارم چرا خنده با هام قهره به خدا من اذیت اش نکردم چرا قلب من باید ترک خورده باشه چرا دستام همیشه باید سرد باشه هیچ وقت از خنده ی دیگرون خندم نمیگیره اما همیشه با گریشون گریه میکنم اما اونا هیچ وقت باهام گریه نمیکنن میدونی چیه دیگه واسم هیچی مهم نیست مهم نیست تو بهم بخندی مهم نیست همه بهم بگن دیونه مهم نیست به خاطر اخلاق ام سر زنش شم اره من اینجوری نبودم میدونی مقصرش کیه ؟ هان؟ توی دلم میخواد رومو بکنم به دیوار تو بری بیرون از افکارم بری بیرون دیگه بر نگردی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:24 توسط شیوا |
|
|
وقتی یادم میاد که زمانی که بودش زندگی ام چه طوری بوده
اما الان چه طوریه وقتی که بودش همه چیز خوب بود وقتی که بود سختی ها اسون بود وقتی که بود قلبم سیاه نبود وقتی که بود معنی تنفر نمیدونستم وقتی یادم میاد خدا خیلی اسون خیلی اسون ازم گرفتتش اصلا فکر نکرد سر من چی میاد حرص ام میگیره اره میخوام داد بزنم بگم خدااااااااااا ازت ناراحتم اخه چرا ادمای اشغالی که خودتم میدونی چه قدر کثافتن باید تو این دنیا باشن چرا باید همه چی داشته باشن ....................................... وقتی میبینم یه دوست واقعی ندارم حرصم میگیره اره. دوست زیاد دارم خیلی اما من یه دوست میخوام که سر مو بذارم رو شونه هاش گریه کنم اون نگه بسه دیگه حوصله تو ندارم شاید اینم از زندگی حقم نبود .....................................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 14:38 توسط شیوا |
|
|
به گذشته نگاه میکنم
به تمام اتفاقای گذشته به روزهای که تموم شدن به روز های که دیگه هیچ وقت به هیچ قیمتی بر نمیگردن به اتفاقای بد گذشته به ترس از اینده فکر میکنم کاش میدونستیم اینده چه جوریه شاید میشد از بعضی اتفاقا جلوگیری کرد چه خوب بود از اینده مطمن بود ولی چه ارزشی داره یه گذشته تاریک یه اینده مبهم یه دنیا شور و شوغ از اینده ی که معلوم نیست چیه من به اینده امیدوار بودم اما ۱ سال ۲ سال ۳ سال بدون هیچ تغییر خوبی حتی هر سال بدتر اره میگی بازم کلمه امید معنا داره؟ بازم میگی هنوز اون خدا به فکرمه؟ احساس میکنم دیگه خدا واسه من نیست شاید من و فراموش کرده......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:52 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواد از ته دل بخندم
دلم میخواد شوخی کنم دلم میخواد به ارزو هام فکر کنم دلم میخواد به اینده ی قشنگی که خودم واسه خودم ساختم فکر کنم نمیخوام از رویاهام بیام بیرون اما تا رو تختم دراز میکشم میرم تو خیالات خودم خیالاتی که واسه خود خودم به توم مربوط نیست من چی فکر میکنم اما انگار یکی مثل ساعت تو سرم صدا میکنه تو حق نداری به این چیزا فکر کنی تو باید حقیقت ببینی بد بختیاتو ببینی بابا من نمیخواممممممممممممممممممممممممممممممممم دلم میخواد اینه دیونه ها باشم بخندم به هیچی فکر نکنم اخه چرا میگین مینالی تو که جای من نیستی دیگه چه قد اینه سنگ باشم هان؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تمومش کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:21 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|