تبليغاتX
sad-girl
پس کی میخوام از خواب بلند شم؟

دیگه دیر شده.

اره تا حالا فکر میکردم اینا خوابن

یه کابوس

فکر میکردم زنگی ام توی خواب

فکر میکردم

فقط توی خواب که از این دنیای کوچیک بدم میاد

توی خواب که تموم رنگای قشنگ که دوسشون داشتم

صورتی نارنجی ابی

 سیاه شدن

صورت ادمای که دوسشون دارم نمیتونم بینم

دیگه دست هام حس نداره

دیگه لبام انقدر پوستشون کندم رنگ نداره

 دیگه راه ها فقط به یه جا ختم میشه

دیگه فقط تنهای ارومم میکنه

تو خواب فقط غمگینم

توی خواب تنهام

هیچکی ندارم

توی خواب که فراموش شدم 

همیشه فکر میکردم تو یه روز برفی قشنگ از خواب پا میشم

عروسکم میگیرم بغل ام گریه میکنم گریه شادی که اینا فقط یه خواب بد بوده

اما نه

فهمیدم

خودم فهمیدم اینا همه اش تو بیداری بوده یه حقیقت

یه حقیقت تلخ

دیگه تنها امیدم پوچ شد

دیگه هیچ وقت بیدار نمیشم

اروم  گریه میکنم اخه نمیخوام کسی بفهمه اونا فقط خواب بوده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 16:37  توسط شیوا | 
وقتی یکی از عزیز ترین کسای که داری

واسه همیشه میره

با اینکه خودش نمیخواد تنهات بذاره

اما میره

میره یه جای دور

اره میمیره

خیلی راحت ازت میگیرنش

وقتی تنش و میزارن تو خاک

احساس میکنی

خودت  خاطرات ات   احساست  زندگی ات

با اون دفع میشه

زیر کلی خاک

اره شاید اون موقع نفهمی چی شده

اون موقع عزیزه همه ای

اما ۱ ماه که میگذره

تازه میفهمی اره یکی رو از دست دادی

یکی که بدون اون تنهای

میدونی اشغال ترین ادما کیان؟

کسای که وقتی تنهای وقتی میخوای داد بزنی

بگی دلم واسش تنگ شده

بری تو اغوششون مثل همیشه

اونا اغوششون ببندن روشون برگردونن

درست وقتی تنهای خودشون نشون بدن

وقتی که افتادی زمین بین اون همه ادم به اونا نگاه میکنی

مطمئنی از رو زمین بلندت میکنه

وقتی دستت رو به طرفش دراز میکنی

روشو بر گردون بره

انگار هیچ وقت نبودی

انگار بودن یا نبودنت فرقی نمیکنه

پووووووووووف!

فقط تنها جای ارامش ات میشه پیشه اون...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:18  توسط شیوا | 
هنوز کمبودش حس میکنم

هنوز احساس میکنم که بهش نیاز دارم

مگه میشه اینقدر زود یکی فراموش کرد

وقتی یکی رو از دست میدی

واست سخته

اما میدونی چه موقع سختره

اون موقعی که دیگران یه کاری کنن

که فراموشش کنی

یا به خاطر دوست داشتن اون سر زنش بشی

تا حالا شده از نزدیک ترین کسای که باهاشونی بدت بیاد

اره من بدم میاد

از کسای که شاید بچه بودم دوسشون داشتم

اون موقع حتی نمیفهمیدم نفرت یعنی چی

میترسم از این همه نفرت

اون موقع ها عروسکم واسم یه دنیا بود یه دنیای قشنگ بود

یه دنیای که هیچکی نداشت

همه کسای که دوسشون داشتم پیشم بودن

اغوش گرمشون رو حس میکردم

هرکی ازم عرسکم میگرفت گریه میکردم

انگار دیگه دنیای واسم نیست

ولی بزرگم شدم واسم فرقی نکرده

الانم این سرنوشت لعنتی عروسکمو ازم گرفته

منم مثل بچه گی هام گریه میکنم

خدا میدونی بزگترین ارزوی این کوچولو چیه؟

عروسکمو بهم بر گردون 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:55  توسط شیوا | 
قبلا از فصل پاییز بدم میومد

فکر میکردم خیلی دل گیره

اما ...

الان دیگه دلگیریه پاییز واسه

این دل دل گیر نیست

میدونی کی واسه یکی

تکراری و خسته کننده میشی

وقتی نتونی با خنده های الکی ات بخندونیش

وقتی یه چیز مسخره میگه خندت نگیره

وقتی بخوای خودت باشی

خوب وقتی خندم نمیاد چیکار کنم

خسته شدم

خسته شدم از اینکه

همه واست یه کاری و در قبال یه کار دیگه واست

انجام میدن

وقتی به یکی نیاز داری

میگه تو که واسه من کاری نکردی

واست کاری کنم

اره دوست داشتن شده

باج گیری

چه دنیای اشغالی نه؟

همه اش شده بد شانسی

اره به شانس اعتقاد دارم

وقتی ناظم مدرسه ات بین اون همه دانش اموز

به تو گیر بده

وقتی یکیو بین این همه ادم تو دنیا نداشته باشی

وقتی دلت میخواد

یه اغوش امن داشته باشی

وقتی نیست اش

وقتی از چیزی که همه دارن

همه تو موقع سختی ها به اون پناه مبرن 

تو باید انتخاب شی

که خدا اون و ازت بگیره

اما دلیل انتخابش و نمیدونی

هر چی فکر کنی مبینی

میبینی به قول بعضیا هیچ حکمتی داره

الان که میبینی اره از هیچی شانس نیاوردی

الان که به اخرش رسیدی

الان که احساس پوچی میکنی

دلم میخواد بخوابم

شاید رویاهام بیان به خوابم 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:39  توسط شیوا | 
چرا همیشه خدا به یکی اونقدر خوشی میده اونقدر چیزای خوب میده

که به لجن کشیده میشه

اما یکی حتی ذره ی شادی تو زندگی اش نباشه

 شاید یه کوچولواز اینارو به یکی بده

خیلی بهتر ازش استفاده میکنه

همیشه واسم سوال

میدونی وقتی از بزگترا میپرسم میگن

خدا  اونای که چیزی نداده رو دوست داره

اما این جواب مسخره ترین جوابی که میتونم بشنوم

میدونی احساس میکنم خیلی سر کش شدم

احساس میکنم یه چیزی از درونم شعله میکشه

یه چیزی که همه رو شاکی کرده

اما نمیدونم چیه

یه چیزی که میگه داد بزن

متنفر باش

هیچ وقت اروم نگیر

اما من میخوام اروم باشم

حتی تاریکی اتاقم به این حس ترجیح میدم

اخه دختر تا کی میخوای بجنگی

به چه غیمتی

وقتی میدونی اخرش باخته

تو جنگی که هیچکی باهات نیست

میفهمی تنهای یعنی چی

خیلیا دوروبرم هستن اما خیلی تنهام

کاش هیچکی و نداشتم اینجوری

قبول اش واسم اسون تر

تنهام خیلی

دلم گرفته به اندازه تمام وقتای تنهایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:22  توسط شیوا |