![]() |
![]() |
|
|
دیروز روز valentine بود
واقعا مسخره است شاید بی معنی تریت و بی هویت ترین کلمه ی که به گوشم خورده میشه یکی کلمه LOVE واسم معنی کنه؟ هیچکی نمیتونه واقعا عشق وجود داره؟ نه نه اشتباه نکن چیزی به این اسم وجود نداره شاید عشق تو این زمونه یعنی سر کار گذاشتن همدیگه حالا عشق بین هر کی میخواد باشه هر گز بهش فکر نمیکنم عشق =نفرت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ذهن ام پر از فکر های جور وا جور کلی فکر لعنتی که دست از سرم بر نمیدارن وقتی بهشون فکر میکنم بدنم سست میشه انگار دیگه هیچ راه گریزی نیست از این افکار دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم به جورای دیگه مغزم از کار افتاده انگار سلول های مغزم تبدیل شده به خاکستر کاش خودمم به خاکستر تبدیل شم خاکستر زیر اتش که با یه باد فراموش میشد پوووف...............! دیگه از ای کاش و اما و امیدوارم خسته شدم دیگه خسته شدم از اینکه هر روز به خودم بگم ای کاش......میشد دیگه خسته شدم از نگاه به گذشته دیگه از نوشته های مزخرف ام خسته شدم میخوام همه چیز تغییر کنه خودم احساساتم تفکرم هر روز خودم سر زنش میکنم از خودم متنفر میشم به خاطر این افکار چرت و بیهوده که نمیزارن تمومش کنم اخه دیگه من : خسته شدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:5 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواد راه برم
شب تو هوای سرد راه برم انقدر راه برم که از سرما تمام بدنم یخ بزنه دستام از سرما سرخ شه بلرزه انقدر سرد که وقتی دستام به صورت بزنم هیچی از سرماش نفهمم وای چه حسی داره سرما تمام وجودت گرفته دیگه هیچی از دردات حس نمیکنی دیگه نمیفهمی از این سرما لذت میبرم چه قدر خوبه ادم بعضی وقتا هیچی حس نکنه نفهمه که چی داره میشه دلم میخواد بی حس شم میخوام نفهمم چی میشه زمان چه جوری میگذره میخوام دیگه برام مهم نباشه چی ر و از دست دادم مهم نباشه باهام چی کار میکنن مهم نباشه که کی میاد و ترکم میکنه اره دختر دیگه مهم نیست که تنهام و هیچ کی پیشم نیست که اینده چی میشه مهم نیست که با احساساتم بازی میشه مهم نیست که ضربه خوردم خورد شدم نابودم کردن میخوام خودم پیدا کنم میخوام فقط و فقط خودم مهم باشم میخوام مثل دریا رها باشم الان احساس میکنم تو زندونم انگار تو یه اتاق اهنی ام که هیچ پنجره ای توش نیست میخوام کنار دریا با صدای امواج اروم بشم فقط اروم شم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 16:50 توسط شیوا |
|
|
بعضی وقتا میشه که
میدونی خیلی از کارات اشتباه هستن میدونی که ضرر همه ی اونا به خودت بر میگرده میدونی که این همه غم داشتن این همه گریه کردن و فکرای الکی کردن فقط فقط باعث نابودی خودت میشه اره باید سر دردای لعنتی و خودم تحمل کنم خیلی از شبا من نباید بخوابم و زجر بکشم هیچ کدوم اینارو اون کسای که این بلا رو سرت میارن نمیکشن اره حالا ست که خودت و سر زنش میکنی میخوای دوباره مثل قبل شی بخندی بلند بلند اما میبینی که نمیشه میبینی که لبات عادت کردن نخندن میبینی که اره به غم و تاریکی عادت کردی دیگه نور چشات و اذیت میکنه اره بازم من بازندم حالاست که تو با بقیه فرق داری همه بهت یه جور دیگه نگاه میکنن همه میخوان بدونن چته چرا مثل خودشون فیلم بازی نمیکنم و الکی لبخند نمیزنم میخوام داد بزنم بگم به هیچ کدومتون ربطی نداره من چمه هیچ اشغالی ام حق نداره بگه به من چرا دپرسی چون فقط به خودم ربط داره خندم میگیره اره مثل همیشه فقط به یه چیزی خندم میگیره اونم خودمم از نگاه به خودم خندم میگیره از سر دردام از چشای قرمزم از سردی دستام میدونم میدونم یه روز همه اینا تموم میشه اما نمیدونم چه جوری؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 15:20 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|