![]() |
![]() |
|
|
به ایینه نگاه کرد
میخواست خودش و ببینه وقتی چشاش به ایینه افتاد ایینه ی که از بچه گی فقط به اون نگاه میکرد هیچی ندید دیگه تو ایینه نبود ایینه خیلی کثیف شده بود غبار ۱۶ سال روش بود دست اش کشید رو ایینه اما پاک نمیشد پاک نمیشددددد نمیدونست چرا نمیتونه خودش و ببینه یادش افتاد ایینه تو فکرش داشت واسش قصه میگفت قصه زندگی اش بچه گی هاش و یادش افتاد داشت میگشت تو ذهن اش داشت دنبال خنده های کودکی میگشت دنبال یه خاطر ه ی قشنگ اما نبود بود اما خیلی کم خند اش گرفت فقط به خاطره ی قشنگ اش فک میکرد اما تموم شد خیلی زود تموم شد از اون به بعد دیگه هیچکی نمیدیدش شده بود عین روح های که وجود دارن اما دیده نمیشن نفس میکشید زندگی میکرد میخندید گریه میکرد داد میزد با مشت میکوبید تو دیوار از دست اش خون میومد اما هیچکی نمیدیدش خونش دوس داشت قرمز بود قرمز روشن از دیدنش لذت میبرد بدنش گرم میشد اره خون دست اش هنوز به فکرش بودن دستای همیشه سردش گرم میکردن بازم به ایینه نگاه کرد اما خودش و ندید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:58 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|