![]() |
![]() |
|
|
فاصله مرگ و زندگی خیلی کم نه؟
اما نمیدونم نمیدونم چرا اینقدر دیر میگذره به اندازه یه عمر زندگی زندگی که نه فقط بودن و نفس کشیدن هووووم فک کن بخوای تو یه اشغال دونی نفس بکشی هه! ترجیح میدی نکشی وقتی که بخوای به چیزهای که دوس داری برسی یه سد جلوته که همه امیدت رو میگیره شاید یه در که باز کردنش واست خیلی سخته شاید یه دیوار خیلی بلند و سخت شایدم فاصله مرگ و زندگی نمیدونم هنوز نمیدونم چی از این دنیای سیاه میخوام شاید چند سال پیش میدونستم اما الان نه! وقتی جلو رو نگاه میکنم راه خیلی طولانی اما نمیدونم اخرش چیه؟؟؟؟ میخوام به چی برسم؟هان؟ اخر این راه تاریک و طولانی چیه؟ اخرش چی میخواد بشه؟ یه دری باز میشه به یه جای سرد و تاریک باادمای عوضی دیگه مثل اینجا هه! چه ارزشی داره رفتن به جلو این همه سوال بدون جواب دلم میخواد بترکم شاید این سوالا از مغزم بیان بیرون اون وقت بتونم فک کنم اون وقت بتونم نفس بکشم بتونم زندگی کنم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:2 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|