تبليغاتX
sad-girl -
امروز دلم گرفته بود

بازم نشستم گوشه تاریک اتاقم

یاد بچه گی هام افتادم

وقتی بچه بودم بزگترین مشکلم این بود که

یه بچه بدجنس تخس میومد ابنبات ام ازم میگرفت

اگه زورم بهش نمیرسید

مامان میمود بهم دل داری میداد

بغل ام میکرد میگفت دختر گلم اشکال نداره

اما الان دیگه این ابنبات کوچیک

شده یه مشکل بزرگ

اون بچه کوچیک تخس ام ادم بزرگای بدجنس و ترسناکی شده

اما من دیگه کسی ندارم که بغل ام کنه

اشکام و پاک کنه

دیگه نمیتونم جلو اشکام بگیرم

اره اره میدونم قول دادم دیگه گریه نکنم

قول داده بود که دیگه اون چشای لعنتی ام خیس نشه

اما نشد

میدونی من مثل چی ام؟

من عین اون مداد رنگی سیاه ام

تو جعبه مداد رنگی ها هیچ رنگی نمیخواد پیش رنگ سیاه باشه

همیشه تنهاست اما

مداد سیاه ام همیشه کار خودش میکنه همه جا رو خط خطی میکنه اما دیده نمیشه

همیشه فکر میکنه که همه میبیننش همیشه کلی ارزو داره

من همیشه فکر میکنم

یه ابر بزرگ و سفید بالا سرم دارم

که پر شده از ارزوهای کوچیک و بزرگ

وقتی دلم میگیره به اون ابر فکر میکنم

که کوچیک و کوچیک تر میشه

اخه تو خیلالم فکر میکنم همه اش براورده شده

اما اون ابر داره سیاه میشه دور دور تر میشه

پشت پنجره وایمیسم تا شاید ابرم برگرده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 21:23  توسط شیوا |